آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

99. این چند روزه!

1392/2/8 15:29
نویسنده : مامان آرام
237 بازدید
اشتراک گذاری

بالاخره دندونت دیده میشه:*

جمعه عمه ت زنگ زد که میخوان بیان خونمون ... منم که فراری ازشون:دی ولی دیگه نمیشد کاری کرد ... قرار شد ناهار بیان ... از اونور بابا زنگ زد که مسعود اقا گفته بیاین دماوند براتون پیتزا درست کنم ... به مرتضی که گفتم گفت به مرضی اینا میگم بریم دماوند ... و ناهارمون رو برداشتیم و رفتیم اونجا ... روز خوبی بود ... آمیتیس قشنگ از پس خودش برمیاد و نمیذاره بهش زور بگن و من بسیار شادم ... با تنها کسی که کل کل داره سارینا س ... از بس این بشر زورگوئه ... خودشون بهش میگن دیکتاتور! ولی هیچ سعی هم نمیکنن این اخلاقش رو درست کنن! آمیتیس که نوزاد بود میرفتیم اونجا به زور میگفت رو تشک من بخوابونش بعد که امیتیس میخوابید میومد جیغ و داد که تشک منه! میخوامش! یا نمیذاشت بچه م دست به هیچ کدوم از وسایلش بزنه بعد تا من میرسیدم میرفت سر کیف امیتیس که ببینه چی داره که باهاش بازی کنه! بعد برخورد مامان باباش هم بسیااااااااااااار جالبه! یه بار اومدن خونمون و سارینا سوار این اسب قرمزه ی امیتیس که دوستم براش آورده شد ... بعد گفت بابا من از اینا میخوام! باباشم گفت خوب همینو ببر!!! گفت اخجووووووووون من اینو میبرم! منم که دیگه خسته شدم از این اخلاقاشون کاملا غیرارادی گفتم بیخود میکنی:دی یه بارم که اومدن فامنین رفت اسباب بازی امیتیس رو برداشت گفت من اینو میخوام! مامانش فرمود که بذار تو وسایلت میبریمش! خوب بابا بچه رو تربیت کنین!!! منم گفتم سارینا جون اگه اینو ببری امیتیس هم هرچی خونه ی شما دید و خوشش اومد برمیداره:) که اونم گذاشتش سرجاش! بالاخره بچه ی ادمیزاده دیگه! حرف رو میفهمه:)

خلاصه که امیتیس که با همه ی بچه ها خیلی راحت بازی میکنه و وسایلش رو میده دست اونا با سارینا اینجوری نیست ... خیلی بانمکه که بچه ی انقدری این چیزا رو میفهمه! یه بار که میخواست اسباب بازی شو بگیره - 3-4 ماه پیش - انقدر محکم گرفتش که خورد تو صورت خودش:) ولی به سارینا ندادش:)) پریروز هم همین کار رو باهاش میکرد:)) من دوست ندارم بچه م بی ادب باشه یا زورگو ولی دوست دارم گلیم خودش رو از آب بکشه بیرون!

دیروز هم خاله لیلا و سپهرک اومدن:) دقت کردم دیدم با سپهر اینجوری نبود:* خیلی بانمک باهاش بازی میکرد و وسایلش رو به سپهر میداد:) تازه سپهر با اون قدمهای لرزون میومد بالای سرش که بغلش کنه و ابراز علاقه کنه و صحنه های بامزه ای درست میکردن:*

هنوز وضعیت زندگیمون مشخص نیست ... اینوری یا اونوری! فردا ممکنه معلوم بشه و شدیدا محتاج دعاییم:)

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

tahmin
8 اردیبهشت 92 19:37
افرین خاله
خوشم اومد که از پس خودت بر میای و تشخیص میدی با کی چه برخوردی داشته باشی

ایشالا درست میشه ارام
دعا میکنمتون


مرسی دوستم
زهرا
8 اردیبهشت 92 22:07
بابا کجا بودی مامانی !؟

قربون گل دخملم برم ,همینجوری خوبه ,آدم باید از پس خودش بربیاد !!!

آفرین نازنین !


ما هم دعا میکنیم ,الهی یا رب العالمین !


نت ندارم زهرا گفته شاید 2شنبه ... چمیدونم